ماه تو كه میرسید، مشكی دلگیر نبود. مشكی، رنگ محبوب كودكی و نوجوانی ما در ماه تو بود. اصلاً پیراهن مشكی ما، پیراهن ماه تو بود. نه دلمان میآمد آن پیراهن را به مناسبتی دیگر بپوشیم و نه در ماه تو آن را از تن درمیآوردیم. راست راستكی در آن روزها، مشكی رنگ عشق و رنگ هویت ما بود. اصلاً انگار با این رنگ، با یكدیگر و با دیگرانی كه ممكن بود نبینیمشان، حرف میزدیم. مشكی، زبان حال ما بود.
* * *
آن روزها، محرمهای گرم تابستان تشنگی را به همهما میچشانید و حالا گاهی محرمهای سرد و پرسوز زمستان، انگار شلاق سرد ستم را بر تن و جانمان می نشاند.
آن روزها، شربت خنك تو بود كه كاممان را شیرین می كرد و حالا چای داغ توست كه توی خیابان گرممان میكند و در هر دو حال، چون هم آن شربت و هم این چایی مال توست، خجالت نمیكشیم كه برای گرفتن و نوشیدنش بایستیم.
* * *
خجالت نمیكشیم كه برای گرفتن غذا و چایی و شربت نذری تو بایستیم و بگیریم؛ ولی با خودم فكر میكنم برای شنیدن صدای تو، برای شنیدن حرفهای تو هم خجالت نمیكشیم بایستیم؟ اصلاً برای شنیدن و فهمیدن صدای تو، برای دیدن نگاه تو چه كار میكنیم؟
نمیدانم. میدانم و نمیدانم. میدانم رازی و گوهری ویژه داری كه این همه سال، این همه آدم را در جاهای مختلف و سنهای گوناگون، دسته دسته جمع میكنی و دنبال خود میكشی؛ رازی كه رنگ تو را ماندنی كرده و گوهری كه با آن، رنگ تو انگار رنگ خدا شده. و نمیدانم. نمیدانم چهقدر دارم دنبال تو میآیم؟ چهقدر صدایت را میشنوم؟ چهقدر به حرفهایت گوش میكنم؟ چهقدر تو را و دوستانت را درست می شناسم، فقط حر و حبیب و مسلم و عباس و اكبر سال 60 هجری را نمیگویم، هم آنها و هم حر و حبیب و عباس امروزت را. چهقدر دشمنانت رامی شناسم، چهقدر میتوانم عمرسعد و شمر و ابنزیاد و یزید امروز را تشخیص بدهم؟
همین روزها رادیو سخنرانی حدود 40 سال پیش شهید مطهری را پخش كرد. شهید مطهری از عمرسعدها و شمرها و ابنزیادهای روز حرف میزد. میگفت به این فكر كنیم كه اگر امروز امام حسین ع در میان ما بود، در برابر چه كسانی میایستاد و با چه كسانی مبارزه میكرد؟ و چه كسانی در برابر امام حسینع میایستادند؟ میگفت كه ابن زیاد و یزید امروز را باید در میان سران رژیم صهیونیستی جستوجو كرد؛ در میان همانها كه حاضرند به هر جنایتی در حق مردم و بهویژه كودكان و نوجوانان فلسطینی دست بزنند.
* * *
یاد حرفهای تو میافتم. یاد حرفهایی كه در باره تو میشنیدیم و میگفتیم. یاد این میافتم كه گفتهای آی مردم! نمیبینید كه حق كنار گذاشته شده و به باطل عمل میكنند؟ یا آن كه گفتهای من برای ترویج خوبیها و بازداشتن از بدیها و زشتیها و زنده نگه داشتن آیین و سنت پیامبر خداص قیام كردهام و ...
و یاد حرفهایخودمان میافتم، كه توی زیارتنامهها و نوحهها میگفتیم و میگوییم كه «ایكاش با تو بودیم و در راه تو جان خود را فدا میكردیم» یا این كه «به خدا تا همیشه، تا ابد حسینع را از یاد نمیبریم»و ...
فكر میكنم كاش همچنان همان حسوحال و همان فكر و باور، در جانمان زنده بماند و باز هم از ته دل بخوانیم كه:
«... چه غم ما را؟
كه عاشقیم و مجازات عشق سنگین است
در آن شبی كه چراغ خموش خیمه تو
گریز پایان را
مجال رفتن داد
به خیمهگاه تو ماندیم، جرم ما این است.»